مادرانه هایی که فقط مادران می فهمند

مادرانه هایی که فقط مادران می فهمند

مادر من هم مثل همه مادرها خیلی زحمت کشید. در جوانی بیشتراهل مطالعه بود و باهوش اما بچه و مشکلات زندگی مجبورش کرد که مثل خیلی از مادرها، بیخیال آرزوهاش بشه و عمرشو صرف ما کنه وذهنش انقدر درگیر بشه که گاهی یادش بره چی به چیه تا جاییکه الانه تفریح داداش کوچیکم این شده که هر از چند گاهی نصف شب زنگ بزنه به مادرم و بهش خبر برنده شدن در بانکی رو بده که مادرم توش حسابی نداره و چنددقیقه ای به ذوق و شوق مادرم بخنده . هرکسی کلی خاطره از مادرش داره که یادآوری هرکدوم عمق فداکاری مادرشو نشون میده اما اگه دقت کنید خودتون هم پدر یا مادر باشید همون کارها رو انجام می دید بنابراین برای من بیشتر صحنه هایی قابل تامله که اگر خودم تو اون موقعیت بودم نه اینکه برای بچه ام انجام نمی دادم اما مطمینن انجامش برام خیلی سخت بود اما یه مادر برای انجام چنین کاری لحظه ای تردید نمی کنه. مثلا یادمه پدرم رفته بود مکه و مادرم وسط اون همه مشغله تصمیم گرفت مارو ببره شهربازی تا بهونه آقامون رو نگیریم(حالا بهونه گرفتن یکی مثل من واسه آقام خودش یه کیس روانشناسیه چون تا یادمه باهاش درحال تعقیب و گریز بودم!).)
مادرمون مارو برد شهربازی و من بنا بر خصلت های شرور شیطانی گیر دادم باید سوار قایق شیم چون دقیقن می دونستم مادرم فوبیای آب داره. حالا میگم قایق تو ذهنتون قایق تفریحی نیاد یه کانال آب یه متری عمق دو متر عرض و ۱۰ متر طول رو تصور کنیدکه مثل پیست اتومبیلرانی پیچی خورده و آب راکدش لجن شده . خوب یادمه مادرم مخالفت می کرد و من در کمال شیطنت قیافه مظلومی گرفته بودم و چشامو عینهو گربه چکمه پوش گرد می کردم که اگه آقام بود، واسمون قایق میگرفت(در عالم واقع اگه آقام بود تو همون آب خفم میکرد) مادرم رفت پیش متصدی قایق سوار که:”آقا تو هم مثل برادرمی، سر جدت این دریاش(!) خطرناک نباشه”. یارو خندید و دسته پارو رو کرد تو لجنا که عمق یک متری رو نشون میداد و گفت:”مادرم اینا واستن آب به لگنشون نمی رسه”.

باهزار بدبختی تک تکمون سوار قایق شدیم و یادمه اول مادرم رفت که اگر قایق سوراخه یا مشکلی داره اول اون غرق شه وداغ مارو نبینه(!).هرکدوم که می پریدم تو قایق، قایق یه چرخی میخورد و مادرم:” یا فاطمه زهرا” گویان گوشه قایقی رو که به خاطر عدم تعادل، دماغش رو به بالا بود، می چسبید و قایق هم عین عقربه ساعت دور خودش می چرخید. به هر اولوم زولومی بود چهار تا بچه سوار شدیم. خواهرم که بچه بزرگ بود رفت سمت دماغه و سرشو گذاشت رو‌ زانوش چون تحمل ما سه تا پسر و خدر بازی هامون رو نداشت. وقتی همه مون نشستیم مادرم ملتماسانه به متصدی گفت:” آقا ببخشید نمیشه مارونجات بدین، پشیمون شدیم”. یارو خندید و گفت:” مادر!مگه غرق شدید حالا؟ مگه اقیانوسه”. و بعدش بی اعتنا به حرفای مادر با میله همراهش زد پشت قایق و مارو راهی کرد. همچین که قایق سقلمه خورد به وضوح صدای مادرم رو شنیدم که :”خاک بر سرم شد با چهارتا بچه رفتم تو بحر بلا! فردا آقاش میاد میگه بچه هامو تو کُشتی!”.
مادرم چنان در موقعیت غرق شده بود که انگاری یقین داشت اگه نمیریم دستکم به سرنوشت کروزئه دچار می‌شیم.
قایق حرکتشو با دوران ممتد شروع کرد و مادرم هرکار کرد که مستقیم بره فایده نداشت. عین فرفره دور خودمون میچرخیدیم.مادرم شروع کرد به وان یکاد خوندن و پارو زدن های بیخود. داداش کوچیکم که تازه زبون باز کرده بود گریه میکرد . داداش وسطی هم نگران حمله کوسه ها بود و مادرم درحالیکه سعی میکرد تعادلشو حفظ کنه و همزمان به من لگد بزنه با غضب رو به من می گفت: “ننه مرده بخاطر تو اینجاییم! “ماجرا به این ختم نمی شد و بنده خدا مدام اطراف رو ورانداز میکرد و با نگرانی می گفت:” هیچ بنی بشری هم این اطراف زندگی نمیکنه(!)”اینو با چنان جدیتی گفت که انگار تو رودخونه آمازونیم و انتظار مواجهه با یه قبیله با تجمع انسانی می ره.(تو چهار متری ما ملت سوار چرخ و فلک و قطار و این مزخرفات بودن).
سر و صدای ما ۵ نفر رو قایق، توجه بعضی هارو جلب کرده بود و پشت فنس آدمهایی بودن که ایستاده بودن ببینن چه خبره و بعضی ها هم مثل میمون آویزون به فنس پشمک می خوردن و منتظر که عاقبت این کشستی نشستگان که فقط باد شرطه میتونه بحرکتشون بندازه چی میشه؟ یه پیرمرد لوده ی یه وری هم بود که هر از چند گاهی مزه می ریخت که :” خواهر! بچه وفا نداره بندازشون تو آب قایق سبک شه!”.

کنار اون حوضچه سبزرنگ مضحک وکرم های قلابی رو سطح آب و قایق هاش، ریل قطار شهربازی بود که وصل می شد به یه تونل . معمولا داخل تونل یه فلک زده ای بود که لباس خرس رو تنش میکردن تا موقع عبور قطار از تونلِ مثلا وحشت، این سر برسه و عرو عوری کنه و ملت رو بترسونه. ملت دهه شصت هم که اصولا عاشق وحشی بازی بودن برای اون یارو زپرتی ریقو چنان جیغی میکشیدن که یکی نمی دونست فکر میکرد زامبی ها حمله کردن. هیچ وقت یادم نمی ره تو دوران دبیرستان یه :”حسن دیلاق” داشتیم که وقتی از جسارت بودن داداش بزرگش حرف می زد همیشه تاکید داشت تکرار کنه که داداشش تو شهربازی وقتی وارد تونل شده تو اون ظلمات که ملت آمادن خرسه تیکه پارشون کنه، همچین کوبونده تو سر خرسه که خرسه داد زده:”پدرسگ ! مغزم قاچ شد”.

خلاصه، لباس خرسی این بدبخت آنقدر مندرس و کهنه شده بود که عملا سر رو بدن، لق می زد . یکی از چشمهای خرس تونل وحشت از حدقه دراومده بود وبجاش پنبه گذاشته بودن به جای زبون و برای اینکه چیزی کت و کلفتی اون تو نباشه که مانع دید آدم داخلش بشه یه تیکه پارچه نازک قرمز به عنوان زبون گره زده بودن که از سمت چپ دهن آویزون بود. ما تقریبا یک مترو نیم از نقطه مبدا رو اونم با حرکت دوران ممتد، طی کرده بودیم و به قول دولتی ها :”دستاورد کمی نبود” اما وسط اون روز گرم تابستون آقا خرسه یهو برای کم کردن حرارت اومد سمت به اصطلاح دریاچه غافل از اینکه داداش کوچک من وسط قایق نشسته . بمحض نزدیک شدن خرسه داداشم جیغ وحشتناکی کشید و شروع به جست و خیز کرد. کم بود قایق برگرده. مادرم که به سبک اون موقع، چادر رو از دوسمت شونه بهم گره زده بود و با زحمت پارو می زد و به دلیل نداشت مهارت و زدن پارو از یه جهت باعث دوران شدیدتر قایق شده بود با دیدن این صحنه به خرسه گفت:” جز جگر بزنی نا مسلمون بچه سکته کرد، نمی بینی وسط دریا گیر افتادیم، دستمون جایی بند نیست؟!”. خرسه هم گفت:” مادر نفرین نکن، گرمه اومدم تو سایه یه کم خنک شم، چشم چشم رفتم”و دور شد.
بیست دقیقه ای گذشته بود، عرض اون حوضچه (دریاچه!)کم بود و چون قایق ما به جای حرکت طولی، عرضی حرکت میکرد و راه رو بسته بود چند تا جوون قایق پدالی سوار ، تو ترافیکی که ما ایجاد کرده بودیم گیر افتاده بودن. مادر با زحمت تقلا میکرد تغییری در وضعیت بده، من موذیانه می خندیدم، داداش وسطیه بادرک واقعیت ها، نگرانیش از حمله کوسه رو به ترس از جهش یه قورباغه از وسط لجنها تغییر داده بود و خواهرم هم نگران این بود همکلاسیاش اون اطراف باشن، داداش کوچیکه هم دو دسته چسبیده بود به لبه قایق و گریه میکرد. فشار قایق های پدالی باعث حرکت ما شد و مادرم که حالا خوشحال بود قایق حرکتی داره میکنه پارو خوابوند وسط قایق و مدام به جوونایی که فقط میخواستن راهشون باز بشه می گفت:” الهی خیر ببینید!”.
طفلی که چن دقیقه ای فرصت استراحت پیدا کرده بود، زمان رو غنیمت دونست و چند باری مهربانانه از من پرسید:” خوبه؟ خوش می گذره”. این فضای آرام و مطبوع و مهرورزی مادرانه دیری نپایید چون قایق پدالی ها که رفتن باز ما موندیم و قایق درست همونجا که بودیم و نهیب مادرم که :”تو یه بار دیگه بگو قایق سواری!”ماجرا همینطور ادامه داشت تا اینکه فکر خوبی به ذهن مادرم رسید چندتا پاروی بی هدف زد و قایق ناخوادگاه رفت به سمت دیواره استخر.مادرم بادسته پارو چند ضربه به شیشه کبره بسته اتاقک خرس تونل وحشت زد.
خرس پنجره رو باز کرد و در حالیکه باد زبونشو به این سو و اون سو می برد، گفت:” بله مادر”. مادرم گفت :”خدا خیرت بده، ببین میتونی مارو نجات بدی؟”. خرس با کله یه ور و کرک و پشمی که با کلی آشغال چسبیده بود به ماتحتش رفت صاب مالو خبر کرد و اونم اومد و درحالیکه تاکید میکرد پولی عودت داده نمیشه با قلاب، قایق مارو دو متری جابجا کرد تا رسیدیم به نقطه شروع و همه مون زیر نگاه سنگین تماشاگران اون ور فنس پیاده شدیم.

منظورم از این خاطره این بود که بیشتر مادرها همینن، حتا مضحک ترین کارهارو حاضرن واس بچه شون انجام بدن و از بس نگرانن که توصیه هاشونم گاهی این شکلی میشه، مثلا دوران کودکی ما مصادف بود با تب مبارزه به مواد مخدر چون عملا هرچی سریال و فیلم تو تلویزیون پخش میشد با این مضمون بود البته مساله فقط مواد مخدر نبود قرار بود کمیته و شهربانی و ژاندارمری ادغام بشن تو نهادی به نام:” نیروی انتظامی” و اون بخش ازکمیته ای ها که علاقه ای به این ادغام نداشتن یا می خواستن در پروسه ادغام، جایگاهشون در نظر گرفته بشه؛ کل صداو سیمارو پر کرده بودن از سریال هایی با موضوع مواد مخدر که “محمود دینی” و” آتقی” ستاره هاش بودن و کمیته هم با دستگیری این پیرمرد ریقوی آفتابه به دست همواره حلال مشکلات بود فلذا یادمه مادر من تقریبا از همون موقع نگران معتاد شدن من بود و یادمه هروقت با دوستام میخواستم برم بیرون میگفت:” اگه یه وقت بهت تریاک تعارف کردن بگو ممنون صرف شده!”.
دامنه نگرانی های مادرم انقدر زیاد بود که چون میدونست من از کلاس پنجم عادت به نوشتن خاطرات روزانه دارم همیشه خاطراتم رو یواشکی پیگیری میکرد، چون مطمین بود اگر تو سن 14-15 سالگی بخوام تریاک بکشم(!) قطعا این موضوع رو اونجا انعکاس میدم، هنوز که هنوز وقتی سرک می کشم تو دفترخاطراتم ردپای این نگرانیشو می بینم، درست اونجایی که همزمانی وارسی دفترچه خاطرات من با پخش برنامه آشپزی تلویزیون (دغدغه کارای بچه ها و غذای بچه ها) باعث شده یادش بره جایی که داره دستور آشپزی می نویسه دفترچه خاطرات منه!
خلاصه اینکه خدا همه مادرها رو حفظ کنه، همه شون در نهایت مادرن و دوست داشتنی اگرچه این دوست داشتن ها گاه باعث خبط و خطاهایی هم میشه اما در مقایسه با رنجی که برامون کشیده و می‌کشن، هیچی نیست.