آخرين اخبار :
امروز:
شما اینجا هستید » صفحه اصلی » نوشته هایی با برچسب story

نوشته هایی با برچسب story

داستان کوتاه فرعون و شیطان

داستان کوتاه فرعون و شیطان

داستان کوتاه فرعون و شیطان   فرعون پادشاه مصر ادعای خدایی میکرد. روزی مردی نزد او آمد و در حضور همه خوشه انگوری به او داد و گفت: اگر تو خدا هستی پس این خوشه را تبدیل ...

داستان کوتاه ابن سیرین و احوال پرسی

داستان کوتاه ابن سیرین و احوال پرسی

ابن سیرین كسی را گفت: چگونه‏ ای؟! گفت: چگونه است حال كسی كه پانصد درهم بدهكار است، عیالوار است و هیچ چیز ندارد؟ ابن سیرین به خانه خود رفت و هزار درهم آورد و به وی داد ...

داستان کوتاه اثر شایعه پراکنی

داستان کوتاه اثر شایعه پراکنی

زنی شایعه ای را در مورد همسایه اش مدام تکرار می کرد.ظرف چند روز همه ی محل موضوع را فهمیدند.شخصی که شایعه در مورد او بود،به شدت رنجید.بعدها زنی که آن شایعه را پخش ...

داستان کوتاه راز خوشبختی

داستان کوتاه راز خوشبختی

  بازرگانی پسرش را برای آموختن راز خوشبختی نزد خردمندی فرستاد. پسر جوان چهل روز تمام در صحرا راه رفت تا اینکه سرانجام به قصری زیبا بر فراز قله کوهی رسید. مرد ...

داستان کوتاه دم گاو

داستان کوتاه دم گاو

مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود. کشاورز گفت برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را آزاد می کنم اگر توانستی دم یکی از این گاو نرها را بگیری من دخترم ...

داستان کوتاه مرد فقیر و بقال

داستان کوتاه مرد فقیر و بقال

مرد فقیرى بود که همسرش از ماست کره میگرفت و او آنرا به یکى از بقالى های شهر میفرخت، آن زن کره ها را به صورت توپ های یک کیلویى در می آورد. مرد آنرا به یکى از بقالى های ...

داستان کوتاه ماست و خیار شاهنشاهی

داستان کوتاه ماست و خیار شاهنشاهی

میگویند: روزی امیرکبیر که از حیف و میل شدن سفره‌های دربار به تنگ آمده بود. به ناصرالدین شاه پیشنهاد کرد که برای یک روز آنچه رعیت میخورند میل کند! شاه پرسید مگر رعیت ...

داستان کوتاه دزدی از بانک

داستان کوتاه دزدی از بانک

در دزدی از یک بانک ، دزد فریاد زد: “هیچکس حرکت نکند پول مال دولت است”. بااین حرف همه به آرامی روی زمین دراز کشیدند. به این می گویند “شیوه تفکر” وقتی دزدان به ...

داستان کوتاه خاکسپاری حافظ

داستان کوتاه خاکسپاری حافظ

ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﺣﺎﻓﻆ از دنیا می‌رود ﺑﺮﺧﯽ ﻣﺮﺩﻡ ﮐﻮﭼﻪ ﻭ ﺑﺎﺯار ﺑﻪ ﻓﺘﻮﺍﯼ ﻣﻔﺘﯽ ﺷﻬﺮ ﺷﯿﺮﺍﺯ ﺑﻪ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ می‌ریزند ﻭ ﻣﺎﻧﻊ ﺩﻓﻦ ﺟﺴﺪ ﺷﺎﻋﺮ ﺩﺭ ﻣﺼﻼﯼ ...

داستان کوتاه کارل استوارت صاحب بزرگترين هايپرمارکت‌های دنيا

داستان کوتاه کارل استوارت صاحب بزرگترين هايپرمارکت‌های دنيا

پسری برای پیدا کردن کار از خانه به راه افتاده و به یکی از فروشگاههای بزرگ که همه چیز میفروشند رفت… مدیر فروشگاه به او گفت : یک روز فرصت داری تا به طور آزمایشی کار ...

قالب وردپرس