دیوانه ای که در مروی پراند(به جای: دیوانه از قفس پرید)

دیوانه ای که در مروی پراند(به جای: دیوانه از قفس پرید)

دیروز عصر بابت یه كاري، همراهِ همره سست عنصری رفتيم سمت بازار مروي که چیزی بخریم که در نهایت بنا به دلایلی نخریدیم منتها نکته اصلی اینه که وقتی به اونجا رسیدیم يه جوون خُل وضعي که به قول سعدی “لب زبرینش از پره بینی در گذشته بود”، اومد جلو و با چشمانی مظلوم تر از “گربه چکمه پوش” به رفيقم گفت:” عمو دو تومن مي دي يه فلافل بخورم، آخه خیلی گشنمه”.
رفيقم كه برخلاف من آدم تيزيه، همينكه وجنات يارو رو ديد و در ناصيه اش حتا توانايي قبول مسووليت کلیدی تو اين مملكت رو کشف کرد، گفت:” من ندارم، عمو جون، اين رفيقم اما خيلي مرد خوبيه”. جوون هم رو كرد به من و همين خواسته رو تكرار كرد. اينو كه گفت، دقت كردم ديدم چن نفري كه جزو مغازه دارهاي اون محل بودن با علاقه واستادن ببينن واكنش من چيه، يه لحظه رفتم تو موود مجموعه تلويزيوني ” كليد اسرار” و در حاليكه از شدت سخاوت با “کریم اهل بیت” یا چیزی در حد “ابو سعید ابی الخیر” همذات پنداری می کردم ، حس کردم چرخه سامسارای کائنات، الانه که به حرکت دربیاد و حقشه اول صبحی یه “حرکه من الحق الی الخلق” ملاصدرایی داشته باشم، لهذا دست بردم تو جيبم و يه دو تومنی را درآوردم و گفتم :” بيا عمو”.
روانيِ قرمساق! پول رو كه گرفت ناغافل دست برد يه سمتِ “مگو” و به قول امروزیا”منشوری” ماجرا و با دستاش چنان انقباضي رو در منتهی الیه پیشینه گاهم ايجاد كرد كه یه مکانیک عصبانی با سپر جلوی پراید چنانکه یه لحظه حس کردم یه انتحاری ام و ضامن ماده منفجره جاسازی شده میانگاهم رو کشیدن، بیشتر البته بخاطر ناگهانی بودن ماجرا مثل مرغ سرکنده بالا پریدم و اومدم پایین. حالا تصور كنيد يه آدم دراز كت شلواري، با قيافه جدي كه به يه مجنون انفاق و ازش دستگيري كرده بر خلاف “كليد اسرار” نه تنها كليدي به مشكلاتش نمي خوره كه دستگيرشو اينطور مي گيرن! طرف پاسخ گل رو با گلوله که داد، اون چن تا مغازه دار – كه تازه فهميدم بيشتر از واكنش من منتظر كار معمول و روزانه اون رواني بودن- غش غش خنديدن و رفيقم هم چنان قهقهه ای زد که هرچند بهت و حیرتم از سزار نارو خورده روم به مراتب بیشتر بود اما تازه فهمیدم، ننه مرده چرا با تعجب گفت:”بروتوس! توهم؟”.
طرف دو تومنو که گرفت و دست تطاول به پاشنه آشیل(!) ما که برد، خندان و سرمست گذاشت رفت سمت فلافلی. از خجالت آب شده بودم، بگذریم از اینکه وقتی داشتم برمی گشتم خونه و به ابعاد ماجرا و تکانه های اون لحظه یه مرد با وجدان بیدار و بخت خفته، کت شلوار به تن ، وسط بازار مروی و اون جماعت بیکار که تفریحشون اینه بشینن پای تماشای قسمتی از کلید اسرار باعنوان:” مرد خل وضع و منتهی الیه مرد نیکوکار”حسابی کلافه و عصبانی بودم. سرتون رو درد نیارم “غرض از قصه مروی برخواندن” دو نکته بود:
اول اینکه اگه یه وقت گذارتون افتاد اونطرفا و یکی با چشمای گرد و دماغ کوفته و یه لبخند شیطانی و پیرهنی که روش نوشته :”I LOVE NY “، خواست بخش انسانی وجدانتون رو بیدار کنه و بهتون گفت :”عمو! فلافل می خوام” اول از همه یادتون باشه که مفلسی که که در ازای دو تومن، به غدد برون ریزتون رحم نمی کنه حتمن بابت اون لباس فرنگی طور، غدد درون ریز یه بدبختی رو کشیده بیرون فلذا هیچ آداب و ترتیبی مجویید و اون چیزی رو که لایقشه بدید بگید:” به جای فلافل بفرما اینو میل کن”.
دوم اینکه تو این دوره زمونه، ذهنتون رو از رسوبات کلیشه ای گذشته در مورد “نیکوکاری ” و این شعر مولانا که می فرماد:”این جهان کوه است و فعل ما صدا” پاک کنید و مطمئن باشید اگر مادرترزاها و دکتر شوایتزرهایی وجود داشتن یا مستمندان و نیازمندان طرف حسابشون از نعمت بصل النخاع یا ساقه مغز، محروم نبودن یا اگه محروم بودن خیلی ناگهانی چیز حساسی رو فشار نمی دادن وگرنه این بزرگان هم عطای کار خیر رو به لقاش می بخشیدن فلذا به گاهِ کمک به این رقم مستمندان به جای تاثیرات متافیزیکی و نگاه منتظرانه به آسمون، سرتون رو پایین بگیرید و به شدت مراقب اسافل اعضاتون باشید. شاعر فرمود: “چو استاده ای دست افتاده گیر!”اما بنده می فرمام:”همون دستی رو که گرفتی، بپا!”. ختم کلام:چو بینی که نیکوکار است و مجنون اگر خاموش بنشینی گناه است. ولو بلغ ما بلغ!

 

میم – قاف “سورگون”